برای پسرم

•فوریه 13, 2012 • نوشتن دیدگاه

 


 

 

 

 

 

 

 

 


به پسرم که هنوز با او سوپ نخورده ام

نه به هیچ دلیل مشهودی که در ذهن توست

به این دلیل که سوپ دوست ندارم

حتی اگر سوپ جو مادرم باشد و شیر هم داشته باشد

نه به این دلیل که شیر دوست ندارم

بلکه از نوشیدنی های مورد علاقه ام می باشد

نه به خاطر دست پخت مادرم

و حتی نه به خاطر خود او ، که مشکلاتم را با او و فلسفه ی رفتاری و بر خوردش

که بسیار برایم آزار دهنده است کتمان می کنم .

بلکه به خاطر احساس فلسفیم نسبت به سوپ و این که او را بیشتر برای بیماران و کودکان مناسب می بینم .

لذتی که در کتمان درد دندان ، برای گاز زدن هر پیرمرد  به سیب وجود دارد .

حتی اگر از قورت دادن سیب صرف نظر کند

یا با مکیدن پنهان و دست شستن از ادامه ی ماجرا ، عدم توانایی در بلع و هضم سیب را

اگر چه  نرم و جا افتاده باشد

برای ما به معمایی تبدیل کند .

ایجاد تشویش در ذهن مخاطب ، یکی از راه های همیشگی برای دور کردن ذهن او

و ایجاد کنش های نا مناسب تحلیلی در رابطه با پرداختن به هر موضوع می باشد .

با این راه از خود گریزی ایجاد شده در ذهن مخاطب می توان عیان و بدیهی بودن مسئله ای را موهوم و تار  جلوه داد .

و این تنها به این دلیل است که این اجازه را به مخاطب داده ایم

تا خود ، خویش را گمراه کند .

در دوره ای که در آن زندگی می کنیم تئوری هایی مثل

عدم رهبری راهبردی در جوامع

و خود محوری جامعه

و همپایه گی طبقه های جامعه در نقش آفرینی

در تشدید قدرت برای ایجاد حرکت در جامعه

اگر چه حرکت ها از پیش تعیین شده و محرک ها نیز از قبل سر جای خود قرار گرفته اند

رواج فراوان دارد  .

به جای اینگه همای در پیش رو فریاد بزند » نترس ، دستت را به من بده ، بگزار پرواز کنیم «

کرمی در بین جمعیت فغان می کند » ای قهرمانان من ضعیف ناتوان را  به آنجا برسانید»

و قهرمانان همه گی سیمرغ گونه ایفای نقش می کنند .

جامعه ی ناتوان و بیماری که به  مدد قاشق های سوپ آماده  ، جان می گیرد

تا در روز موعود سیمرغی بسازد .

هزارها سیمرغ می سازند به خرج خون دل ملت .

اما دل کثیفشان نمی آید یک پاپاسی از جیب های گشاد همیشه سوراخشان در بیاورند .

اگر دست به جیب بردند و چیزی بیرون نیاوردند باور کن که  برای خاراندن بیضه هایشان بوده است .

……………………..

علیرضا امیرخان

18-11-90

……………..

کــــار

•دسامبر 19, 2011 • نوشتن دیدگاه

من ، پــارویم نــشکسته

فریــــاد بر می آید از من

کـــــــار هم

کـــــــــــاش این فصل ببــــــــــــارد

——————–

( شرمنده ی نیمای یوش – مهندس خوشکار ) 1390- 9- 28

—————————

زندگی

•اکتبر 2, 2011 • نوشتن دیدگاه

زندگی یعنی حرکت اتوبوس های شرکت واحد در رگ های » بی آر تی «

زندگی یعنی شدت لوکوهای مترو زیر پوست شهر

زندگی یعنی نگاه خسته ی دخترک فال فروش

زندگی یعنی تنه های کلافه ی همشهری های عجول

زندگی را باید ساخت

با زندگی باید ساخت …

 .

.

علیرضا امیرخان

( نوشته های پراکنده – 1390 )

دریـــــــــــــا

•اکتبر 2, 2011 • نوشتن دیدگاه

عجیب دلتنگ شدم برات، دریا.

یادت هست آن روزها وقتی کودک تر بودم بازی های آن روزگارمان را

آهسته، آهسته و بی تفاوت قدم روی شن ها می گذاشتم و تو موج هایت را پس می کشیدی تا در آغوشم بگیری

و من قدم به قدم آهسته و با وقار دل به آغوش تو می سپردم

آنقدر پیش می آمدم و تو پس می کشیدی که گاهی خودم هم باورم نمی شد

و با هر قدم ضربان قلب تندتر و تندتر و تبسم موزیانه من که دستت را خوانده بودم

و نگاه مهربان تو به تبسم من

و ناگهان …

آن موج بلند که نمی دانم ازکجا می فرستادیش

و من ُ گریز ُ فریاد و تو ُ نعره های کف آلود

و سر آخر چه دستت به پای لیچ شده ام می رسید چه نمی رسید مشتی شن به سر و کولت حواله می کردم .

نقاشی بازی هایمان یادت می آید !؟

آن خانه که با دودکش بلند، خورشید ُ کوه ُ رودخانه و آن همه درخت و پرنده

که تمام آن چه دوست می دارم بود و تنها نقشی بود که بلد بودم بکشم، برایت کشیدم

و تو با یک مشت آب، صافش کردی چقدر از دست تو دلخور بودم آن روز

و دیگر برایت نقاشی نکشیدم

و تو چقدر خندیدی … .

اما دریا چه خوب یادم دادی که هزار بار باید کشید

حتی اگر هر بار یک خانه با دودکش بلند و یک عالمه درخت و پرنده و کوه و … بکشی

باید یاد گرفت که نمی ماند

و تو می خواستی که یادم بدهی، من لج کردم.

و یاد نگرفتم.

اما تو باز خندیدی … .

هیچ وقت قلعه نساختم، یادت هست.

همیشه کلبه را دوست تر می داشتم

لابد تو می دانی چرا !

من که هنوز هم خودم نمی دانم .

چقدر هنوز کینه دارم از آن مرد بد هیکل که با گلوله های شنی آن مرغ دریایی را زد

و من هنوز یادم هست به آن مرغ ضرب دیده یک ماهی دادی

و هنوز یادم هست فریادهای مستانه اش را وقتی هدف گلوله ی شنی شد

و آن وقت که از دست تو آرام ماهی را گرفت و رفت .

شاید آن شام مهتاب

من که یادم نیست

آن مرد بد هیکل که هنوز کینه اش به دلم هست

وآن مرغ ماهی خوار که از درد ، نعره های مستانه می کشید

هر سه مهمان تو بودیم ..

چقدر دلتنگم برایت

کاش باز مهمانی بگیری

.

.

 

علیرضا امیرخان 9-7-1390 ( از نوشته های پراکنده زمستان 89 )

یاد

•ژوئن 21, 2011 • ۱ دیدگاه


از کنار هم رد می شیم ، حتی نمی شناسیم همو
کنار هم می خوابیدیم ، نمی شناختیم همو
بقل به بقل
چشم تو به چشم من ، نزدیکتر از دو چشم خودم ، به هم بود
و نفست
از هوا برام اکسیژن تر .
مثل اون روز و اون شبا که یاد امروز نبودیم
کاش امروز از یادمون اون روز و اون شبا بره

————-
علیرضا امیرخان
(90-3-31) نوشته های پراکنده
——————-

خیابان ، سیگار

•مارس 7, 2011 • نوشتن دیدگاه

لب به لب سیگار خیابان های شهر را متر می کردم

دمبال جا مانده ای ، مثل خودم

و چون هیچ کس ،  دیگر جا نمانده بود

پای سیگار ماندم

تا آنجا که لب از سیگار گرفتم و دل به پاکت سیب زمینی سرخ کرده  دادم

اما زیاد طولی نکشید تا

دل از روغن سوخته و سیب نپخته کندم

و لب به لب سیگار به خیابان های نا تمام شهر برگشتم .

علیرضا امیرخان

15-11-89

 

شبانه

•ژانویه 23, 2011 • 2 دیدگاه

راستی دیشب کلی حرف روی دستم باد کرد

می خواستم بنویسمشان که …

به یاد روز ها و شب های شهر دور که کله پز هایش مثل دارو خانه هایش شبانه روزی بود ، شال و کلاه کردم و زدم بیرون .

آنجا که بودم همچین شب هایی از درب پشتی خانه می زدم بیرون ، امام زاده را دور می زدم و راست بازارچه را می رفتم تا برسم به کله پزیه » فلاح» .

دیگه کارم از دخل و حساب روزانه گذشته بود ، ماه به ماه حساب می کردم .

حاج فلاح اول از همه یک نیم مغز در آب گوشت له می کرد بعد کاسه را دستم می داد که با نان تلیتش کنم ، بعد هم بر حسب میل و حال و هوا کمی گوشت یا چند پاچه پشت بند می کردم .

وای که چه حالی می داد اون حال ، من بعد این حال ، چای و سیگار را می گویم .

تو هوای شرجی و نم ناک نیمه شب از همان راه رفته ، لنگ و لوچ و پاتیل تا همان در پشتی خانه قدم می زدم .

روزگاری بود برای خودش .

دیشب هم حال و وضع لعنتی ام ، کم از آن روز ها نداشت .

البته نه از آن جهت ، از آن یکی جهت .

راست می گویند که تاریخ هزار بار تکرار می شود .

ولی راست نمی گویند که آدم عاقل از یک سوراخ دوبار نیش نمی خورد .

اگر چه مار گزیده بودم و از ریسمان سیاه و سفید می ترسیدم ولی از آنجا که عاقل نیستم هزار بار از هزار سوراخ گزیده می شوم و باز یاد نمی گیرم که آقاجان سوراخ مار دارد .

از سوراخ و مار که بگذریم حال دیشبم از روزگار مار یا سوراخ گزیدگی ام کم نداشت .

اما این شهر که آن شهر نبود .

لا اقل کله پزهایش مثل کله پزهای آن شهر نبودند

ولی می گویند دارو خانه ها در همه ی شهر ها یکجورند .

کله پاچه که گیرمان نیامد ، رفتیم سراغ صنف دوا فروش.

در را از تو چفت انداخته بود .

-         چه می خواهی این وقت شب !؟

زرشک ، مگه شبانه روزی نیست ؟؟

-         گیرم که باشه ، نخسه داری ؟ ( نخسه : همان نسخه است )

از کی تا حالا مسکن نسخه می خواد ! ژلوفنی ، بروفنی ، کدئینی ، کوفتی …!؟

-         از امشب ، به سلامت .

بدجوری هوایی شدم از این نابلد ، نابکار به جای کله پاچه ای که گیرم نیامده بود یه دست سیراب شیردون سفره کنم .

زیر لب فحش آب نکشیده ای بارش کردم و برگشتم .

شنید ، اما کوچه علی چپ هم نزدیکتر بود هم سر راست تر .

امشب از اون شباست علی آقا  – کجا دارن پتک به سندانت می کوبن و تو بی خبری که این جور قمر در اغربت افتاده و برجت شده سرطان ، نمی دونم . ولی یه خبری هست .

آره ، بی شک خبری بود ، حالا تو کجا و کدوم صده و سنه و عهد و طایفه خدا می دونه !

به هر حال

کوچه ی علی چپ رو که فقط برای دارو خانه چی ها نگذاشته بودند ، ما هم بلدمان شده بود .

اصلا بهترین جا برای مارگزیده جماعت همان کوچه است .

اسب که نداشتم ، استارت زدم

به تاخت که نه ، یک و دو اش را پر کردم

سر خر را که نه ، فرمان را چرخاندم

و زدم به همان کوچه ی علی چپ .

اگر چه تا صبح هفت پادشاه را خواب ندیدم اما با هفت جلاد هم شب آدم صبح می شود .

یا حق !

.

.

علیرضا امیرخان

02-11-89

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.